سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
یادش بخیر آن روز های در مدینه (پنج شنبه 85/12/3 ساعت 7:0 عصر)

 

بابا جان خوش آمدی

ببخشید که نمی تونم ازت پذیرایی کنم آخه می دونی من وضع بهتری از تو ندارم ببین دستام رو موهاهم رو ببین.

 ببین لباسام پاره شده

بابا فکر نکنی من ناراحتیم از این درد هاست همه رو تحمل کردم خیلی سخت بود با این حال درد اصلی من این نبود

من اصلا به خودم فکر نمی کردم

آخه بابا چرا رفتی و منو یتیم کردی بابا بابا بابا.......

بابادوری تو برای اینکه نفسم بند بیاد کافیه

هر موقع ما رو مسخره می کردن منتظر بودم تو بیایی عموعباس بیاد جوابشون رو بدید

اما شما اون بالا بودید حتی دستم نمی رسید به موات که شونه شون کنم

بابا ممنون که این دم آخری اومدی نمی خوام ناراحتت کنم اما بیا ببین با ما چکارها که نکردن

عمه رو ببین که نماز رو نشسته می خونه بابا یاد مدینه بخیر یادت هست چقدر با هم بازی می کردیم

داداش اکبر عموعباس یادشون بخیر آخه چرا همه با هم رفتید نگفتید که من دق می کنم

نگفتید بین این همه مردم ما بدون شما چکار کنیم یادش بخیر چه روز هایی داشتم با شما

یادش بخیر آن روزهای در مدینه           دو گوشواره داشتم حالا ندارم

بابا فکر نکنی که دخترت از این ناراحته نه آخه اون هدیه تو بود بابا  اگه می گفتن خودم گوشواره رو بهشون می دادم اما...

بابا من دیگه طاقت ندارم عمه رو اینجوری ببینم

بابا من رو با خودت ببر دلم برای تو تنگ شده ببین صورتم کبوده اگه کنارت باشم دیگه کسی جرأت نداره..

یادش بخیر ...

 





لیست کل یادداشت های این وبلاگ ?
 
  • بازدیدهای این وبلاگ ?
  • امروز: 1 بازدید
    بازدید دیروز: 3
    کل بازدیدها: 97102 بازدید
  • ?پیوندهای روزانه
  • درباره من

  • کوچه عاشقی!
    احمد
    من هنوز خودم رو نشناختم و اگر روزی این اتفاق بیفته دیگه نیاز به معرفی ندارم فقط تو این وبلاگ دغدغه هایم میگم و میدونم که خیلی ها مثل من هستند
  • فهرست موضوعی یادداشت ها
  • مطالب بایگانی شده
  • اشتراک در خبرنامه
  •  
  • لینک دوستان من
  • لوگوی دوستان من
  •